العلامة المجلسي

645

حياة القلوب ( فارسي )

پس بامدادى به نزد فرعون آمد ، واللّه كه گويا در نظر من است كه دستهاى بلند داشت وموى بسيار بر بدنش بود وگندمگون بود وجبّه‌اى از پشم پوشيده بود وعصا در دستش بود وبر كمرش ليف خرما بسته بود ونعلين أو از پوست خر بود وبندهايش از ليف خرما بود . پس به فرعون گفتند : بر در قصر ، جوانى ايستاده است مىگويد : من رسول پروردگار عالمم . فرعون گفت به آن شخصي كه به شيرها موكّل بود كه : زنجير شيرها را بگشا - وعادت أو چنين بود كه هرگاه بر كسى غضب مىكرد شيرها را رها مىكردند كه أو را مىدريدند - . پس موسى عليه السّلام عصا را بر در أول زد ، همين كه عصا به در أول آشنا شد ، نه دروازه‌اى كه فرعون براي حفظ خود بر روى خود بسته بود همه به يك‌دفعه گشوده شد . چون شيران به نزد موسى آمدند سرهاى خود را بر پاى آن حضرت مىماليدند ودمها را بر زمين مىسائيدند وبه تضرع وتذلّل بر گرد آن حضرت مىگرديدند ! فرعون چون آن حال غريب را مشاهده كرد ، به أهل مجلس خود گفت : هرگز چنين چيزى ديده بوديد ؟ چون موسى عليه السّلام داخل مجلس فرعون شد ، ميان ايشان سخنان گذشت كه حق تعالى در قرآن ياد فرموده است . فرعون شخصي از اصحابش را امر كرد كه : برخيز ودستهاى موسى را بگير ، وبه ديگرى گفت : گردنش را بزن ؛ پس هر كه به نزديك آن حضرت آمد جبرئيل أو را به شمشير هلاك كرد تا آنكه شش نفر از أصحاب أو كشته شدند ! پس فرعون گفت : دست از أو بداريد . وموسى عليه السّلام دست خود را از گريبان بيرون آورد ، مانند آفتاب نوراني بود كه چشمها را تاب مشاهدهء آن نبود ! چون عصا را انداخت اژدهائى شد كه إيوان فرعون را در ميان دهان خود گرفت وخواست فروبرد . پس فرعون به موسى استغاثه كرد كه : مرا مهلت ده تا فردا . وبعد از آن گذشت ميان آنها